پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦      

        

 

*زندگی همچون راهی است در امتداد تیغه کوه؛ چپ و راست شیب های تند و لغزنده ای است که تو بی آن که بتوانی خودت را نگه داری٬ در این  یا آن جهت٬ فرو می لغزی. همواره آدم هایی را می بینم که بدین گونه فرو می لغزند و می گویم: «یک آدم در این وضع چگونه می تواند به داد خود برسد!» و این حرف یعنی: «اختیار را منکر شدن». این موضع گیری ای است که در این «باور» به بیان در می آید. ولی هیچ نوع باور علمی نیست٬ هیچ سر و کاری با اعتقادات علمی ندارد...

*گاهی احساس چنان بدبختی ای می کنم که تقریبا مثله ام می کند و در عین حال معتقد به ضرورت و وجود هدفی هستم که آدم با تحمل انواع بدبختی راه خود را به سوی آن پیدا می کند...


*بر من ترحم کن٬ من در هر گوشه و کنار زندگی ام گناهکار هستم. اما استعدادهای من سرزنش انگیز نیست؛ من خرده استعدادهایی داشتم٬ از آنجا که موجودی حرف ناشنو بودم٬ آن ها را هدر دادم٬ حالا در پایان کار در موقعیتی هستم که ظاهرا همه چیز ممکن است دست آخر برایم خوب از آب درآید. مرا در میان گم گشتگی نینداز. می دانم که این حرف ها از خودپرستی مضحک است٬ چه از دور به آن نگاه شود یا از نزدیک؛ اما٬ مادام که زنده ام٬ زندگی ام با خودپرستی همراه است٬ و اگر من محکوم شده ام٬ پس فقط محکوم به مرگ نیستم٬ بلکه محکوم به تلاش تا هنگامه ی مرگ...

* تا بعداز کنکور ۸۷

       
امیر
شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦      

        

دو رکعت به جا آورديم
سرها  بي هدف سجده کردند
لبها زمزمه زنبور واري بيش نبودند
دستها بالا رفتند نه از پي پذيرشي يقيني
که از پي خواستهاي ناتمامان
خم شديم براي نان
براي دو چند بيشتر نفس کشيدن
دعاي پايانيمان نيز
طوماري بود ناتمام از
نداشتن ها ميخواهم ها دريغ نکن ها
اين بود دو رکعت خالص خودبينيمان

*   ''به چيزی ايمان بياور و مؤمن بمان! ديگر نينديش تا شک کنی.
  فقط بنده آن ايمان باش، بنده آنچه که با قلبت قبول کرده‌ای...''

در ضیافت ۵شنبه میخندیدم به ابلیسی که اینبار رنگ عوض کرده بود به آستین های دکمه بسته ام به ته ریشی که بر صورتم بود به موهایم که خوابیده بود به لحن حرف زدنم به لبخوانی سر نماز اما خنده ام بیشتر شد زمانی که مردانی را دیدم که برای حفظ مقامشان صورتهای خوفناکشان را با ریش پنهان کرده بودند سبکیشان را با انگشتر عقیق جبران میکردند شلاقشان را با دانه های تسبیح رنگین کرده بودند زنانی که وجود شیطانیشان را با چادر پوشانده بودند وجدان انسانیت از دیدن امثال من و زنانی که برای اولین بار چادر را کفن خود کرده بودند و پا در این مجلش گذاشته بودند پرسید شما چرا ؟ و جوابش خنده ی شیطان  بیش نبود

       
امیر
سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦      

        

نزدیک نیایید

عقبتر.........

آها خوب شد

وقتی دور می ایستید

راحت میشود عکستان را گرفت

قاب کرد

و برای همیشه به دیوار زد.....

* تا بوده همین بوده : نه سوالی نه جوابی اگه حرفی برای گفتن داری در دوسه کلمه بگو وگرنه بهتره خفه شی...

** مخاطب پی نوشت بالا خودم بودم نه شما!!

       
امیر
پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦      

        

امروز پسر آدم به زمین پیوست و دختر هوا به آسمان ها......

میخواستم یک روز برم بیرون که دلم باز بشه اما خوشی فقط تا سر کوچه ادامه داشت

مردی سرتاپا غرق خون زنش را صدا میکند بیچاره ضربه مغزی شده کارش به یک ساعت هم نکشید از آه و ناله هایش میشد  فهمید که زنش را صدا میکرد درد خود را یادش نبود فقط زنش را صدا میکرد راننده ی بیرحم آمبولانس با فریادی ترسناک گفت زنت مرده در دم ! باید تورا به بیمارستان برسانیم مرد این را شید و چشمانش را بست وبه سوی همسرش پرواز کرد....

تصاویر زیر مربوط به امروز ۳۱ خرداد ۱۳۸۶ ساعت ۹ صبح یک روز گرم تابستانی

********

http://i16.tinypic.com/4z3sqhe.jpg

*****

http://i7.tinypic.com/54ebot3.jpg

*****

http://i9.tinypic.com/67rx6yd.jpg

       

امیر
دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦      

        

ــ وقتی که مردم به تو دروغ می گویند
   چه کار می توانی بکنی؟
ــ تو فقط می توانی امیدوار باشی که باز هم انجامش ندهند (دروغ نگویند)
ــ و در این صورت، جای اعتماد کجاست؟
ــ این یک اعتماد است، تو نمی بینیش؟

*: هنوز هم در کوچه پس کوچه های این شهر بوی انسانیت به مشام میرسد......

       
امیر
دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦      

        

شاید آنقدر ذهنم به بلوغ نرسیده که بتوان نام مرد برمن نهاد

زیرا گویند حرف مرد یکیست و بس

شاید هنگامی که گفتم دیگر نمی نویسم به مردانگی نرسیده بودم

و شاید هر دو.....

* :هرکار کردم نشد که  از چرکنویس بگذرم

امیر درونی امیر برونی و امیر میانی هر سه در همین مکان مینویسند

       

امیر
جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥      

        

همیشه هستم

پیشتون میام ولی دیگه اینجا رو آپ نمی کنم

دوست داشتم آخرین پستم این شعر باشه

می دانم که زمستان اينجاست٬
پشت آن در. می دانم
اينک اگر خارج شوم
همه چيز را مرده خواهم يافت
جنگيدن برای دوباره تولد يافتن
می دانم اگر در جستجوی شاخه ای باشم
نمی يابمش
می دانم اگر در جستجوی آن کسی باشم که بودم
نمی يابمش.
اما اينجا هستم٬ حرکت می کنم
زنده ام
نام من است شادی (شادی به پاهايم افتاده است.)
هيچ چيز منظم نيست. همه چيز ميزان است
ديگر هيچ چيز وجود ندارد
اما شادی را لمس می کنم
برای اينکه
من هنوز زنده ام
و می دانم
اگر چه همه چيز مرده است.

       
امیر
پنجشنبه ٧ دی ،۱۳۸٥      

        

وقت سفر شد...
پرنده کوچک زخمی را همه تنها گذاشتند و رفتند...
او را که اسیر قفس بود ، پرندگان دیگر با خود نبردند...
آنها باید می رفتند... به راه خود باید می رفتند... حتی عزیزترینشان !
اما...
پرنده کوچک از این هجرتها زیاد دیده بود...
او تنها آشنا بود دیگر...
وقتی برای اشک نداشت...
به قفل قفس نوک می زد!

       

امیر

[ چرک نويس| چرک نويس هاي قبل | پست الكترونيك ]

کاغذ پاره


می دانم که زمستان اينجاست٬
پشت آن در. می دانم
اينک اگر خارج شوم
همه چيز را مرده خواهم يافت
جنگيدن برای دوباره تولد يافتن
می دانم اگر در جستجوی شاخه ای باشم
نمی يابمش
می دانم اگر در جستجوی آن کسی باشم که بودم
نمی يابمش.
اما اينجا هستم٬ حرکت می کنم
زنده ام
نام من است شادی (شادی به پاهايم افتاده است.)
هيچ چيز منظم نيست. همه چيز ميزان است
ديگر هيچ چيز وجود ندارد
اما شادی را لمس می کنم
برای اينکه
من هنوز زنده ام
و می دانم
اگر چه همه چيز مرده است.


امیر


چرک نويس
چرک نويس هاي قبلي

پست الكترونيك



 چرک نويس